يادمه از يه بنده خدايي كاري خواسته بودم و اونم برام انجامش داده بود. وقتي طرف رو ديدم به رسم ادب و وظيفه گفتم: "فلاني، دستت درست؛ خدا پدر و مادرت رو بيامرزه"
ديدم يهو سرخ و سياه شد و پريد يقه ي منو چسبيد و شروع كرد به بد و بيراه گفتن كه: "مرتيكه ي نفهم، حرف دهنتو بفهم. پدر و مادر من كه هنوز زنده ن! يعني چي خدا بيامرزدشون؟! "
من كه تازه دليل عصبانيتش رو فهميده بودم ناخودآگاه زدم زير خنده و گفتم:
اولاً الحمد لله كه هنوز زنده ن!
ثانياً حسابي به اين عمر يكي دو روزه ي فاني نيست كه، به قول خودت "هنوز" زنده ن!
ثالثاً والله زنده ها بيش از مرده ها به خدا بيامرزي محتاجن!
.
.
.
فكري كرد و اون هم شروع كرد به خنديدن...
+ نوشته شده در
87/05/14ساعت 0:18  توسط طنزفروش
|
يه فاميل دور داشتيم كه بابام دل خوشي ازش نداشت و هميشه باهاش سرسنگين بود. ولي اون بنده خدا هر وقت مارو ميديد عرض ارادت ويژه ميكرد و ميگفت :"زمين خوردتيم"
بعد از مدتها كه شاهد اين عرض ارادت و چاكر مخلصي فاميلمون بودم، بالاخره يه روز به بابام معترض شدم و راز پدر كشتگيش با فلاني رو پرسيدم. بابامم گفت: پدر بزرگ مرحومم يه تيكه زمين واسه بابام به ارث گذاشته بود كه اين مرتيكه [بوق] با حقه بازي زمين رو خورد و يه قورت آبم روش!
...حالا می فهمم چرا طرف هروقت منو میدید میگفت: "زمین خوردتیم"!
+ نوشته شده در
87/05/08ساعت 3:49  توسط طنزفروش
|
يه آدمي رو ميشناختم كه هميشه مشخصات آدماي ساده لوح رو مي گفت و دم از حماقت بعضي آدماي بي عقل ميزد...
ولي هيچ وقت نفهميد كه خودشم يه آدم كودنه و اين يعني اينكه:
صحبت همچين آدمي حول و حوش مقوله ي خريّت، خودش يه جور خريّت مطلقه !
+ نوشته شده در
87/05/03ساعت 12:12  توسط طنزفروش
|