بعد از چهار ماه ؟؟!
سلام
الهي شكر
شايد هركس جاي من بود بعد از اتفاقاتي كه برايش افتاده از رو مي رفت و قلم و هرآنچه مثل آن را كنار ميگذاشت. ولي واقعيت اينست كه اگر قرار باشد اين كار را بكنم رسماً مجوز رفتنم به آن دنيا را امضا كرده ام. از تمام عزيزاني كه دراين مدت جوياي احوالات من بودند سپاسگذارم... و همكاران مطبوعاتي كه بازگشتم را صبوري كردند. شايد خيلي ها ندانند بر ما چه گذشت! اهل گله و شكايت نيستم واين را هم كه ميگويم فقط من باب اطلاع عموم است.
روز ششم فروردين امسال با همسرم راهي مسافرت شديم. متاسفانه يا خوشبختانه به هر حال به خواست پروردگار، در مسير قزوين-رشت ماشين ما كه همسرم راننده بود با يك مينيبوس كه راننده اش خوابش برده بود تصادف كرد. در جريان تصادف محسنم را كه شش ماهه باردار بودم از دست دادم و همسرم هم حافظه اش بعد از حدود سه ماه تازه يكي دو هفته ايست كه بازگشته. مي توانست اتفاقات خيلي بدتر از اين برايمان بيفتد كه نيفتاد. راضي هستيم به رضاي خداوند... الحمدالله هنوز يكديگر را داريم وهمين بزرگترين نعمت است براي هر دوي ما. محسن بيگناه و معصوم من هم به حتم جايش از الآن پدر و مادرش به مراتب بهتر است! القصه خواهش مي كنم كه همدردي نكنيد... لطف و همدردي همه را درك ميكنم و از همه متشكرم ولي ميخواهم اين واقعه ي تلخ را كم كم به دست فراموشي بسپارم. اميدوارم كه بازگشتم به محيط كار ودر كنارش عالم مجازي اينترنت در اين راه كمكم كند والبته نيازمنديم به دعاي خير شما دوستان بهتر ازجان...
اين هم مينيمالي كه روز ششم فروردين و قبل ازتصادف داخل ماشين نوشتم و خنده هاي كودكانه ي همسرم حين شنيدن آن، هنوز توي گوشم غوغا ميكند:
همنفس
همسرم هميشه ورد زبانش است كه: هيچ چيز مثل "بي همنفسي" آدم را زمين گير نمي كند!
والا من كه سواد درست و حسابي ندارم ولي به گمانم طبق قاعده اگركسي تنهايي نفس بكشد بيشتر عمر مي كند. آخر اگر قرار باشد كه آدمي همنفس داشته باشد و اين يك مثقال هواي كم و بيش آلوده را هم با او شريكي استعمال كند كه زودتر زمين گيرمي شود و انالله!!
ادامه مطلب
