تبليغاتX
طنزفروش!

طنزفروش!

می فروشم... خریداری؟!

يادش بخير!

اوايل نامه مي نوشت كه دوستم دارد. مي گذاشتم به حساب بچه بودنش، بچه بودنمان!

هر وقت مرا مي ديد مي گفت لبخند بزنم، مي گفت وقتي لبخند مي زنم زيبا تر مي شوم!

چندي گذشت و همچنان ادامه مي داد. مي گفت به كسي غير از من فكر نمي كند و آرزويش اينست كه فقط یک کلام بگويم از او متنفر نيستم!

بعدها مي گفت مي خواهد تنها براي چند لحظه با من صحبت كند و من درد و دلش را بشنوم!

گذشت...

مي گفت ما ديگر عاشق و معشوقيم و براي تحكيم اين حس، يك لب مختصر بي ايراد است!

مدت زيادي نگذشته بود كه از من درخواست هم خوابگي كرد و گفت: وقتي ما مي دانيم كه سهم زندگي هم هستيم، براي چه احتراز كنيم؟!

گذشت و گذشت تا امروز...

حالا او حس فريب "خود عشق خوانده" اش را امشب با كس ديگري سهيم است و من تنها حس مادري بي ماوا را به دوش مي كشم، مادر فرزندي که مجبور است حس بی پدری را به دوش بکشد...!

+ نوشته شده در  86/11/20ساعت 0:25  توسط طنزفروش  | 

کره خر!

خونه ی یکی از فک و فامیل ناهار دعوت بودم. بچه کوچیکی داشتن که خیلی بامزه بود. مصداق بارز گوگولی مگولی!! بی نوا نمی دونم دردش چی بود که گریه می کرد... زار می زد... اشک می ریخت... مامانش که با خیال راحت نشسته بود سر سفره و غذا سرو می کرد. باباشم که دولپی به پر کردن شکمش مشغول بود کمثل حمارا !! یه دفعه باباش داد زد: خانوم پاشو این کره خرو ساکت کن بابا گوشمون رفت. من پرسیدم منظورتون از کره خر بچه تون که نبود احیانا؟! گفت: مگه کس دیگه ای هم اینجا هست که ونگ بزنه و بره جفت پا روی اعصاب؟!

دیدم حرف زدن و توجیه این زبون نفهم کار حضرت فیله و کلی کار می بره! من هم شدم رنگ خودش و کره خر بودن بچه رو که میشد به معنی خرزاده(!) تعمیم دادم به کل و داد زدم:آره... ساکتش کن این توله سگ رو... این تخم حروم رو... این پدر سوخته رو!!

با خودم گفتم بچه هه نمی فهمه چی میگم که بخواد ناراحت بشه حداقل شاید بابای چیز نفهمش بفهمه و آدم بشه... یا حداقل سعی کنه که آدم بشه!! شما بگین انصافا غیر اینه؟؟!

 

+ نوشته شده در  86/11/13ساعت 10:52  توسط طنزفروش  | 

بسم الله پرهیز!

آن وقتها خيلي كوچكتر از الآن بودم. نمي دانم ارث كدام شير پاك خورده اي به من رسيده بود كه از همان عنفوان كودكي علاقه ي وافري به آتش افروزي داشتم! هر بار كه با خانواده به قصد تفريح راهي باغ و بر مي شديم، فوري چهار تا تير و تخته پيدا مي كردم و يك چوب كبريت ناقابل و بعدش هم آتشي كه تا كامل نمي سوخت و تمام نمي شد دلم آرام نمي گرفت. وقتي مي خواستيم بار و بنديلمان را جمع كنيم و برگرديم هميشه مادربزرگم مي گفت: نوه ي گلم، يه ظرف آب وردارو آتيش رو خاموشش كن ولي قبلش كه بخواي آبو بريزي سه بار بگو بسم الله پرهيز!

 من هم از ترس شب ادراري و خجلت هاي پيش رو اول مي گفتم بسم الله پرهيز... بسم الله پرهيز... بسم الله پرهيز... سه چهار بارهم فوت ميكردم اينور و آنور و بعد آب را به جان آتش مي انداختم تا از شرش خلاص شوم. فقط نمي دانم چرا هربار، فرداي آن روزهاي شيرين باز هم تشك من در منظر اهالي محل، روي لبه ي پشت بام و زير نور آفتاب در حال خشك شدن بود!!

+ نوشته شده در  86/11/10ساعت 23:56  توسط طنزفروش  | 

الله اعلم!

 

-         دستگير شد!

-         مردم مي گفتند اشتباهي رخ داده و به زودي آزادش مي كنند.

-         آزاد كه نشد هيچ، پايش به دادگاه هم رسيد!

-         مردم مي گفتند عدالت در حقّ همه رعايت ميشود و حكم خلاف واقع صادر نخواهد شد.

-         در دادگاه حكم اعدامش صادر و در حضور همگان قرائت شد!

-         مردم مي گفتند سر بي گناه تا پاي دار مي رود، ولي بالاي دار نمي رود.

-         چندي بعد در يكي از ميادين اصلي و شلوغ شهر سرش رفت بالاي دار!

-         مردم مي گفتند خدا جاي حق نشسته و خون بي گناه پامال نمي شود، حتماً بهشتي است.

-       کسی خوابش را دیده بود که عین شغال زوزه می کشیده و در آتش جیلیز ویلیز می کرده!

-         ... الله اعلم...!

+ نوشته شده در  86/11/09ساعت 23:55  توسط طنزفروش  | 

تورم!

اينجور كه ما شنيده ايم در محاسبه ي نرخ تورم، افزايش قيمت اقلام خاصي را در نظر مي گيرند وبراي هر كدام ضريبي قائل مي شوند. دست آخر هم همه را جمع و تقسيم بر فلان و نرخي كه اسمش مي شود؛ تورم...!

اخيرا به گوشم رسيد كه در محافل تريبوني اعمّ از آزاد و غير آزاد گفته شده كه تورم پايين آمده و چنان شده و فلان شده و تك رقمي شده و چه و چه... هرچه به دنبال سرنخ كاهش نرخ تورم متاثر از كاهش قيمتها گشتيم ديديم مسكن و زمين كه اينجور، نان و گوشت كه آنجور، تخم مرغ و مشبه اليه هم كه يك جور، كوفت و بلانسبت زهر مار هم كه قربانش بروم جور ديگر، خبري از كاهش قيمت هيچ چيزي نيست! هرچه به مغز واماسيده و درمانده ي خود فشار آورديم نتيجه نداد كه نداد. دست آخرمكشوف شد كه في الحال نرخ عدالت است كه به شدت ارزان شده و انگار به شكل محير العقولي هم ضريبش در محاسبه ي تورم بالاست!!

 

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 12:7  توسط طنزفروش  | 

دربست!

نیم ساعتی میشد که منتظر ماشین سرپا ایستاده بودم... در آن سیاهی زمستان یک آدم با انصاف هم پیدا نمیشد که سوارم کند! یک تاکسی حین رد شدن شیشه اش را داد پایین تا مسیرم را بپرسد. صورت راننده از پشت ریش بلندش به زحمت پیدا بود. من که دیگر تاب ایستادن در آن سرما را نداشتم با قدرت تمام گفتم: آقا دربست هم می ری؟! راننده نگاه چپی به من کرد و با صدای زمخت و خش دارش گفت: منو کار بی ناموسی همشیره؟ ... و گازش را گرفت و رفت!
+ نوشته شده در  86/11/07ساعت 23:55  توسط طنزفروش  | 

دماغ!

دختر جوان زير چشمي به پسربچه زل زده بود تا بلكه از رو برود. ولي پسر، بي خيال و مستعد، همچنان مشغول كار خود بود و به جهان پيرامون توجهي نمي كرد. دختر كه ديگر تاب تحمل نداشت رو به پسر كرد، لب خود را گزيد و گفت: زشته! دستتو از تو بينيت در بيار!! پسر هم بدون اينكه دستش را در بياورد همانطور كه زاويه ي پيچش انگشتش را حفظ كرده بود با كمال رضايت نگاهي به دختر كرد و پاسخ داد: يه فيلسوف كه اسمش يادم نيست ميگه همه ي آدماي دنيا به نوعي با دماغشون درگيري دارن. حالا يكي مثل من با محتوياتش، يكي هم مثل شما با قالب و فرمش كه تا حالا چهل بار سپرديش زير تيغ جراحي و روم به دیوار ابداْ توفیر نکرده!

+ نوشته شده در  86/11/06ساعت 23:17  توسط طنزفروش  |