سلامي به بلنداي بلندترين برجهاي مالزي... بوسه هايي به تعداد مردمهاي درهم پيچيده ي كوچه هاي بمبئي هند... و از فرط خجالت گونه هايم به سرخي ماهي هاي تاليبويي اصيل چيني!
جز يك بغل شرمندگي چيزي براي توجيه غيبت نسبتا طولاني مدت خود در بلاگ تازه تاسيس و نوپاي "طنزفروش" ندارم. واقعيت امر اينست كه به شكل سه سوته اي قسمت شد به يك مسافرت بروم و از قضا بليط آن هم در كمتر دوسوت از همان سه سوت منقول، از آسمان صاف افتاد توي دامن من. آنها كه مرا خوب مي شناسند مي توانند همينجا و همه جا گواهي بدهند كه من از آن جمله موزمارهايي هستم كه كبوتر را در هوا و ماهي را در دريا ميگيرم به چه راحتي و بدون تله و آلات شكار و خلاصه منظور اينكه بليط رفت و برگشت و گواهي اسكان كه ديگر هيچ، پيش ماهي و كبوتر بايد لنگ بياندازد!
القصه سفر به بلاد ضالّه ي كفر قسمت ما شد و باوجود تنفر از طياره مجبور شدم باز سر رفاقت را با اين دستساز ناآرام و لجوج بشر باز كنم و چندي نه چندان مختصر بر زين آن لم بدهم. عجب آنكه آدميزاد راكب باشد و شخصي جز او افسار را در دستانش مزمزه كند و در چاله هاي هوايي جولان دهد و به ريش مسافرين محترم هم بخندد چه خنديدني!! در مورد ابتدا و تشريفات سفر نقل داستاني دارم بس بلند وليك آنها كه ضعيفگان را بهتر از جمعي ديگر مي شناسند به آن جمع ديگر بگويند كه توضيح مهيا شدن ما براي سفر، خود شاهنامه ي هفتاد من است و نقلش را در مختصر صفحات بلاگ نتوان نوشت و كتابها لازم است تا از عهده ي بسط ماجرا به در آيد. همينقدر بدانيد كه تنها راهي سفر شدم آنهم به مكانهايي كه نه تنها بلد نبودم به زبانشان سلام و عليك كنم، بلكه آنها هم نه به زبان ما آشنايي داشتند و نه تافل گرفته ي درست و حسابي در جمعشان يافت مي شد. بابت رنجهاي متحمله از ناحيه ي مترجم بحث بسيار است و اگر شد در فرصتهاي آينده بيشتر برايتان مي گويم. والا من به قصد اينكه با آن مسير بعيد بازهم به قول خودم نسبت به شما و دبيرگان محترم و معزز عمل كرده باشم لپ تاب خود را همراه برده بودم ولي عجب آنكه در فرودگاه مقصد اول چنان از من زدند آن زبان بسته و معلومات و منقولات و اركانش را كه تا عمري نگذرد غم حماقتم در انتقال بچه گانه ي آنرا فراموش نمي كنم...
آي آي آي... خواهر... چه مي كشند اين ايرانيان مقيم خارج. يك كامپيوتر هم نميشد پيدا كرد كه ويندوز فارسي داشته باشد. تازه ماهم كه يك نسخه ي فارسي ويستا درست پيش از بلند شدن از باند مخوف فرودگاه به دستمان رسيده بود، نزديك بود آنجا به جرم كپي رايت غير مجاز راهي زندانمان كنند (البته در ايستگاه بعد!) به ما گير داده بودند كه ويستا اصلا مجوز فارسي كردن نسخه ي اورجينال خود را هنوز به زبان فارسي نداده و بلاشك اين نسخه اي كه در دست شماست رويم به ديوار چيزي شبيه به دزديست! ماهم كه ديديم دردسر نسيه براي خودمان خريده ايم و قضيه دارد جدي مي شود در ميان تعيين نرخ دعوا توسط اجانب اقدام به شكستن ناجوانمردانه ي سي دي كرديم و در جواب هاي هوي معترضين عرض كرديم مال خودمان بوده است دوست داشتيم بشكنيمش!
القصه خدا رحمت كند مرحوم ناصر خسرو را كه زياد در طول اين سی و اندي روز يادش كردم و فاتحه نثار روحش نمودم كه بنده ي باريتعالي چه كشيده بوده در اثناي نوشتن سفرنامه اش. الحق و الانصاف كه كاري مشكل است و هركسي از عهده ي مرقوم كردنش نمي تواند بر بيايد. آنهم به سبك و سياق من كه مي خواستم به زبان طنز سفرنامه تهيه كنم و تازه تمام پرداختش را هم با حال زار و نزار مسافر خانه بدوش در حين سفر انجام دهم. اگر فرصتي شد در آينده اي نه چندان نزديك تكه هايي از سفرنامه ي طنزم را برايتان مي گذارم بخوانيد و لذت ببريد و با حال و هواي من در حين سفر آنا بشويد.
بايت اين طولاني نويسي بايد به من حق بدهيد. با آنكه من ايجاز را خيلي دوست دارم ولي تا بحال نمي دانم كسي را كه كي بورد فارسي را بعد از مدتها ديده و مي تواند با خيال راحت رويش تق تق بزند ديده ايد يا خير. اگر نديده ايد همينقدر بگويم كه في الحال ديدن وضعيت اسفناك من ديدنيست كه در حالت تايپ، آب از لب و لوچه ام دارد مي ريزد و كي بورد تا نيمه غريق گشته. تازه دو سه ساعت است پروازم نشسته و يك ربع است رسيده ام منزل و هنوز لباسم را هم در نياورده ام (منظورم اينست كه عوض نكرده ام آدم منحرف...!)
از آنجا كه روده درازي كردم و عمرا خواننده اي تا اينجاي متن مرا خوانده باشد يواش يواش روي ماهتان را بوسيده وخداحافظي مي كنم... چاق سلامتي هاي مفصل و بهاريه هم بماند براي بعد
خدانگهدار