تبليغاتX
طنزفروش!

طنزفروش!

می فروشم... خریداری؟!

 

اوايل كه ماشين لكنته ي خودمان را فروخته بوديم و ماشين نو خريده بوديم راهي سفر نوروزي شديم. شوهرم كارت ماشين را فراموش كرده بود و در اولين ايست پليس راهنمايي و رانندگي بود كه به عمق فاجعه پي برديم. افسر مربوطه مي خواست ماشينمان را به پاركينگ بفرستد و شوهرم داشت چانه زني مي كرد كه نگذارد. درهمين حين يكي از سربازهاي زير دست همان افسر، راننده ي متخلفي را متوقف كرده بود و من با چشمانم جريان را دنبال مي كردم. ديدم كه راننده پولي را لاي مشت سرباز چاپاند و سرباز هم اجازه داد كه راننده برود! پياده شدم و از سرباز پرسيدم چرا گذاشتي برود؟ او كه جا خورده بود با لرزش صدا گفت جريمه اش كردم، گفتم قبض جريمه اي در دستت نمي بينم، جواب داد توي جيبم است و چه و چه...

من هم كه خودم يك پا حفّار روزگار بودم و بزنم به تخته هنوز هم هستم، با حاضر جوابي تمام گفتم: "خون او از ما رنگين تر بود يا برگه ي جريمه اش سبزتر؟؟! همين مسائل گل و بلبلي است كه دارد دور و برمان را سبز در سبز مي كند و مملكت را علفي!"

+ نوشته شده در  87/01/04ساعت 12:2  توسط م. صالحی  | 

نزديك نوروز بود و من در غياب خواهرم و شوهرش براي كمك به نظافت منزلشان رفته بودم خانه ي آنها. خواهر زاده ام شيطنت مي كرد و هرچه من خانه تكاني مي كردم او هم خانه تكاني مي كرد، البته به روش و اسلوب خودش! خلاصه كار به جايي رسيد كه ميز و ملحقّاتش را هم تكاند و تنگ ماهي قرمز روي ميز را هم تركاند...! طي يك عمليات جان نثارانه، ماهي را از مرگ حتمي نجات دادم و چون تنگ ديگري در خانه نداشتند ماهي را درون قابلمه ي پر آب انداختم تا زبان بسته لااقل در ديار غربت جان ندهد و ناكام چشم از دنيا فرونبندد! كار نظافتم كه تمام شد خواهرم از راه رسيد و در جواب درخواستش كه شام را با آنها بخورم جز يك "نه"ي قاطع چيزي از من نشنيد، تحمل گرسنگي را داشتم ولي آتش سوزاندن بچّه ي خواهرم را عمراً !

القصه... بعدها شنيدم كه همشيره ي بنده به خيال اينكه محتويات قابلمه خورشت قيمه است زير قابلمه را روشن كرده بود و مابقي ماجرا. اگر اشتباه نكنم عيد امسال، سالگرد سوم مرحوم مغفور شادروان ماهي خواهرم اينهاست!

 

 نتيجه ي اخلاقي: اولاً آدم عاقل ماهي را درون قابلمه نمي اندازد، حتي اگر نيّتش خير باشد!

 دوماً آدم عاقل بدون نگاه كردن توي قابلمه زير آن را روشن نمي كند!

 

+ نوشته شده در  87/01/02ساعت 1:40  توسط م. صالحی  | 

 

سلام

خیلی ساده و خودمونی فقط می خوام بگم عیدتون مبارک... آرزوی بهترینها رو در سال جدید برای همه ی آدما و سایر مخلوقات دارم! امیدوارم همه ی آروزهای قشنگتون توی سال نو برآورده بشه... یادتون نره واسه منم دعا کنید!

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  87/01/01ساعت 1:43  توسط م. صالحی  | 

 

سلامي به بلنداي بلندترين برجهاي مالزي... بوسه هايي به تعداد مردمهاي درهم پيچيده ي كوچه هاي بمبئي هند... و از فرط خجالت گونه هايم به سرخي ماهي هاي تاليبويي اصيل چيني!

جز يك بغل شرمندگي چيزي براي توجيه غيبت نسبتا طولاني مدت خود در بلاگ تازه تاسيس و نوپاي "طنزفروش" ندارم. واقعيت امر اينست كه به شكل سه سوته اي قسمت شد به يك مسافرت بروم و از قضا بليط آن هم در كمتر دوسوت از همان سه سوت منقول، از آسمان صاف افتاد توي دامن من. آنها كه مرا خوب مي شناسند مي توانند همينجا و همه جا گواهي بدهند كه من از آن جمله موزمارهايي هستم كه كبوتر را در هوا و ماهي را در دريا ميگيرم به چه راحتي و بدون تله و آلات شكار و خلاصه منظور اينكه بليط رفت و برگشت و گواهي اسكان كه ديگر هيچ، پيش ماهي و كبوتر بايد لنگ بياندازد!

القصه سفر به بلاد ضالّه ي كفر قسمت ما شد و باوجود تنفر از طياره مجبور شدم باز سر رفاقت را با اين دستساز ناآرام و لجوج بشر باز كنم و چندي نه چندان مختصر بر زين آن  لم بدهم. عجب آنكه آدميزاد راكب باشد و شخصي جز او افسار را در دستانش مزمزه كند و در چاله هاي هوايي جولان دهد و به ريش مسافرين محترم هم بخندد چه خنديدني!! در مورد ابتدا و تشريفات سفر نقل داستاني دارم بس بلند وليك آنها كه ضعيفگان را بهتر از جمعي ديگر مي شناسند به آن جمع ديگر بگويند كه توضيح مهيا شدن ما براي سفر، خود شاهنامه ي هفتاد من است و نقلش را در مختصر صفحات بلاگ نتوان نوشت و كتابها لازم است تا از عهده ي بسط ماجرا به در آيد. همينقدر بدانيد كه تنها راهي سفر شدم آنهم به مكانهايي كه نه تنها بلد نبودم به زبانشان سلام و عليك كنم، بلكه آنها هم نه به زبان ما آشنايي داشتند و نه تافل گرفته ي درست و حسابي در جمعشان يافت مي شد.  بابت رنجهاي متحمله از ناحيه ي مترجم بحث بسيار است و اگر شد در فرصتهاي آينده بيشتر برايتان مي گويم. والا من به قصد اينكه با آن مسير بعيد بازهم به قول خودم نسبت به شما و دبيرگان محترم و معزز عمل كرده باشم لپ تاب خود را همراه برده بودم ولي عجب آنكه در فرودگاه مقصد اول چنان از من زدند آن زبان بسته و معلومات و منقولات و اركانش را كه تا عمري نگذرد غم حماقتم در انتقال بچه گانه ي آنرا فراموش نمي كنم...

آي آي آي... خواهر... چه مي كشند اين ايرانيان مقيم خارج. يك  كامپيوتر هم نميشد پيدا كرد كه ويندوز فارسي داشته باشد. تازه ماهم كه يك نسخه ي فارسي ويستا درست پيش از بلند شدن از باند مخوف فرودگاه به دستمان رسيده بود، نزديك بود آنجا به جرم كپي رايت غير مجاز راهي زندانمان كنند (البته در ايستگاه بعد!) به ما گير داده بودند كه ويستا اصلا مجوز فارسي كردن نسخه ي اورجينال خود را هنوز به زبان فارسي نداده و بلاشك اين نسخه اي كه در دست شماست رويم به ديوار چيزي شبيه به دزديست! ماهم كه ديديم دردسر نسيه براي خودمان خريده ايم و قضيه دارد جدي مي شود در ميان تعيين نرخ دعوا توسط اجانب اقدام به شكستن ناجوانمردانه ي سي دي كرديم و در جواب هاي هوي معترضين عرض كرديم مال خودمان بوده است دوست داشتيم بشكنيمش!

القصه خدا رحمت كند مرحوم ناصر خسرو را كه زياد در طول اين سی و اندي روز يادش كردم و فاتحه نثار روحش نمودم كه بنده ي باريتعالي چه كشيده بوده در اثناي نوشتن سفرنامه اش. الحق و الانصاف كه كاري مشكل است و هركسي از عهده ي مرقوم كردنش نمي تواند بر بيايد. آنهم به سبك و سياق من كه مي خواستم به زبان طنز سفرنامه تهيه كنم و تازه تمام پرداختش را هم با حال زار و نزار مسافر خانه بدوش در حين سفر انجام دهم. اگر فرصتي شد در آينده اي نه چندان نزديك تكه هايي از سفرنامه ي طنزم را برايتان مي گذارم بخوانيد و لذت ببريد و با حال و هواي من در حين سفر آنا بشويد.

بايت اين طولاني نويسي بايد به من حق بدهيد. با آنكه من ايجاز را خيلي دوست دارم ولي تا بحال نمي دانم كسي را كه كي بورد فارسي را بعد از مدتها ديده و مي تواند با خيال راحت رويش تق تق بزند ديده ايد يا خير. اگر نديده ايد همينقدر بگويم كه في الحال ديدن وضعيت اسفناك من ديدنيست كه در حالت تايپ، آب از لب و لوچه ام دارد مي ريزد و كي بورد تا نيمه غريق گشته. تازه دو سه ساعت است پروازم نشسته و يك ربع است رسيده ام منزل و هنوز لباسم را هم در نياورده ام (منظورم اينست كه  عوض نكرده ام آدم منحرف...!)

از آنجا كه روده درازي كردم و عمرا خواننده اي تا اينجاي متن مرا خوانده باشد يواش يواش روي ماهتان را بوسيده وخداحافظي مي كنم... چاق سلامتي هاي مفصل و بهاريه هم بماند براي بعد

 

خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  86/12/28ساعت 8:48  توسط م. صالحی  | 

اوايل نامه مي نوشت كه دوستم دارد. مي گذاشتم به حساب بچه بودنش، بچه بودنمان!

هر وقت مرا مي ديد مي گفت لبخند بزنم، مي گفت وقتي لبخند مي زنم زيبا تر مي شوم!

چندي گذشت و همچنان ادامه مي داد. مي گفت به كسي غير از من فكر نمي كند و آرزويش اينست كه فقط یک کلام بگويم از او متنفر نيستم!

بعدها مي گفت مي خواهد تنها براي چند لحظه با من صحبت كند و من درد و دلش را بشنوم!

گذشت...

مي گفت ما ديگر عاشق و معشوقيم و براي تحكيم اين حس، يك لب مختصر بي ايراد است!

مدت زيادي نگذشته بود كه از من درخواست هم خوابگي كرد و گفت: وقتي ما مي دانيم كه سهم زندگي هم هستيم، براي چه احتراز كنيم؟!

گذشت و گذشت تا امروز...

حالا او حس فريب "خود عشق خوانده" اش را امشب با كس ديگري سهيم است و من تنها حس مادري بي ماوا را به دوش مي كشم، مادر فرزندي که مجبور است حس بی پدری را به دوش بکشد...!

+ نوشته شده در  86/11/20ساعت 0:25  توسط م. صالحی  | 

خونه ی یکی از فک و فامیل ناهار دعوت بودم. بچه کوچیکی داشتن که خیلی بامزه بود. مصداق بارز گوگولی مگولی!! بی نوا نمی دونم دردش چی بود که گریه می کرد... زار می زد... اشک می ریخت... مامانش که با خیال راحت نشسته بود سر سفره و غذا سرو می کرد. باباشم که دولپی به پر کردن شکمش مشغول بود کمثل حمارا !! یه دفعه باباش داد زد: خانوم پاشو این کره خرو ساکت کن بابا گوشمون رفت. من پرسیدم منظورتون از کره خر بچه تون که نبود احیانا؟! گفت: مگه کس دیگه ای هم اینجا هست که ونگ بزنه و بره جفت پا روی اعصاب؟!

دیدم حرف زدن و توجیه این زبون نفهم کار حضرت فیله و کلی کار می بره! من هم شدم رنگ خودش و کره خر بودن بچه رو که میشد به معنی خرزاده(!) تعمیم دادم به کل و داد زدم:آره... ساکتش کن این توله سگ رو... این تخم حروم رو... این پدر سوخته رو!!

با خودم گفتم بچه هه نمی فهمه چی میگم که بخواد ناراحت بشه حداقل شاید بابای چیز نفهمش بفهمه و آدم بشه... یا حداقل سعی کنه که آدم بشه!! شما بگین انصافا غیر اینه؟؟!

 

+ نوشته شده در  86/11/13ساعت 10:52  توسط م. صالحی  | 

آن وقتها خيلي كوچكتر از الآن بودم. نمي دانم ارث كدام شير پاك خورده اي به من رسيده بود كه از همان عنفوان كودكي علاقه ي وافري به آتش افروزي داشتم! هر بار كه با خانواده به قصد تفريح راهي باغ و بر مي شديم، فوري چهار تا تير و تخته پيدا مي كردم و يك چوب كبريت ناقابل و بعدش هم آتشي كه تا كامل نمي سوخت و تمام نمي شد دلم آرام نمي گرفت. وقتي مي خواستيم بار و بنديلمان را جمع كنيم و برگرديم هميشه مادربزرگم مي گفت: نوه ي گلم، يه ظرف آب وردارو آتيش رو خاموشش كن ولي قبلش كه بخواي آبو بريزي سه بار بگو بسم الله پرهيز!

 من هم از ترس شب ادراري و خجلت هاي پيش رو اول مي گفتم بسم الله پرهيز... بسم الله پرهيز... بسم الله پرهيز... سه چهار بارهم فوت ميكردم اينور و آنور و بعد آب را به جان آتش مي انداختم تا از شرش خلاص شوم. فقط نمي دانم چرا هربار، فرداي آن روزهاي شيرين باز هم تشك من در منظر اهالي محل، روي لبه ي پشت بام و زير نور آفتاب در حال خشك شدن بود!!

+ نوشته شده در  86/11/10ساعت 23:56  توسط م. صالحی  | 

 

-         دستگير شد!

-         مردم مي گفتند اشتباهي رخ داده و به زودي آزادش مي كنند.

-         آزاد كه نشد هيچ، پايش به دادگاه هم رسيد!

-         مردم مي گفتند عدالت در حقّ همه رعايت ميشود و حكم خلاف واقع صادر نخواهد شد.

-         در دادگاه حكم اعدامش صادر و در حضور همگان قرائت شد!

-         مردم مي گفتند سر بي گناه تا پاي دار مي رود، ولي بالاي دار نمي رود.

-         چندي بعد در يكي از ميادين اصلي و شلوغ شهر سرش رفت بالاي دار!

-         مردم مي گفتند خدا جاي حق نشسته و خون بي گناه پامال نمي شود، حتماً بهشتي است.

-       کسی خوابش را دیده بود که عین شغال زوزه می کشیده و در آتش جیلیز ویلیز می کرده!

-         ... الله اعلم...!

+ نوشته شده در  86/11/09ساعت 23:55  توسط م. صالحی  | 

اينجور كه ما شنيده ايم در محاسبه ي نرخ تورم، افزايش قيمت اقلام خاصي را در نظر مي گيرند وبراي هر كدام ضريبي قائل مي شوند. دست آخر هم همه را جمع و تقسيم بر فلان و نرخي كه اسمش مي شود؛ تورم...!

اخيرا به گوشم رسيد كه در محافل تريبوني اعمّ از آزاد و غير آزاد گفته شده كه تورم پايين آمده و چنان شده و فلان شده و تك رقمي شده و چه و چه... هرچه به دنبال سرنخ كاهش نرخ تورم متاثر از كاهش قيمتها گشتيم ديديم مسكن و زمين كه اينجور، نان و گوشت كه آنجور، تخم مرغ و مشبه اليه هم كه يك جور، كوفت و بلانسبت زهر مار هم كه قربانش بروم جور ديگر، خبري از كاهش قيمت هيچ چيزي نيست! هرچه به مغز واماسيده و درمانده ي خود فشار آورديم نتيجه نداد كه نداد. دست آخرمكشوف شد كه في الحال نرخ عدالت است كه به شدت ارزان شده و انگار به شكل محير العقولي هم ضريبش در محاسبه ي تورم بالاست!!

 

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 12:7  توسط م. صالحی  | 

نیم ساعتی میشد که منتظر ماشین سرپا ایستاده بودم... در آن سیاهی زمستان یک آدم با انصاف هم پیدا نمیشد که سوارم کند! یک تاکسی حین رد شدن شیشه اش را داد پایین تا مسیرم را بپرسد. صورت راننده از پشت ریش بلندش به زحمت پیدا بود. من که دیگر تاب ایستادن در آن سرما را نداشتم با قدرت تمام گفتم: آقا دربست هم می ری؟! راننده نگاه چپی به من کرد و با صدای زمخت و خش دارش گفت: منو کار بی ناموسی همشیره؟ ... و گازش را گرفت و رفت!
+ نوشته شده در  86/11/07ساعت 23:55  توسط م. صالحی  | 

دختر جوان زير چشمي به پسربچه زل زده بود تا بلكه از رو برود. ولي پسر، بي خيال و مستعد، همچنان مشغول كار خود بود و به جهان پيرامون توجهي نمي كرد. دختر كه ديگر تاب تحمل نداشت رو به پسر كرد، لب خود را گزيد و گفت: زشته! دستتو از تو بينيت در بيار!! پسر هم بدون اينكه دستش را در بياورد همانطور كه زاويه ي پيچش انگشتش را حفظ كرده بود با كمال رضايت نگاهي به دختر كرد و پاسخ داد: يه فيلسوف كه اسمش يادم نيست ميگه همه ي آدماي دنيا به نوعي با دماغشون درگيري دارن. حالا يكي مثل من با محتوياتش، يكي هم مثل شما با قالب و فرمش كه تا حالا چهل بار سپرديش زير تيغ جراحي و روم به دیوار ابداْ توفیر نکرده!

+ نوشته شده در  86/11/06ساعت 23:17  توسط م. صالحی  |